تبلیغات
عین میم - آهای مگر یادمان رفته؟
چهارشنبه 18 اسفند 1395

آهای مگر یادمان رفته؟

   نوشته شده توسط: عین میم    نوع مطلب :روستانشینان ،مناطق مرز نشین ،مستضعفین ،اجتماعی ،ادبیات انتقادی ،

ی مقدمه 
یادمان رفته وقتی مرغ و خروسش را می زد زیرتنگ و بغل ، بقچه اش را میگذاشت روی سرش و می امد شهر تا برود دکتر صدایش میکردیم که { اوهوی دهاتی! کفشهات رو در بیار اینجا اسفالته! } 

یادمان رفته؟زمانی که سوار تاکسی شد و یک خیابان صد متری را با دو چهار راه ، به جرم اینکه شهر را بلد نیست ، بیست بار دورش دادیم تا هر چه پول توی جیبش هست خالی کنیم؟ انموقع چه حسی داشتیم؟


یادمان رفته؟ وقتی خروسش را جای پول ویزیت گذاشت روی میز منشی دکتر و توی مطب قاه قاه بهش خندیدیم چه؟


یادمان رفته که توی فیلم های سینمایی و تلویزیونی همیشه کاراکتر نادان و گیج و گنگ را داشت؟ همیشه باید توی خیابان لای ماشینها راه می رفت؟ 


یادمان رفته که هروقت می خواستیم توی ترافیک به هم فحش بدهیم صدا زدیم { اهای چوپون ..} { برو گاو بچرون ههههه و... } و ... بله؟ یادمان رفته؟


نه! احتمالا باید هنوز یادمان باشد که او بلد نیست اب را و گاز را و برق را درست مصرف کند و لحجه دهاتی اش یادت هست؟ همش می گفت { خطر داره حسن! } و مهندس ریش پرفسوری ما ژکوند و عاقل اندر سفیه با لحجه تهرانی باید روش چگونه زیستن در عصر انفجار اطلاعات را به او یاد می داد.

بیچاره رسانه هم که نداشت!

دریغ از یک برنامه « در شهر » که برود « در روستا ! » 

اگر کرور کرور ادم و گله اش در شمال خوزستان و سیستان و بلوچستان و کهگیلویه و بویر احمد و چهار محال و بختیاری و ایلام را سیل می برد به اندازه یک ترک کف خیابانهای تهران، یا عمل پلک یک بازیگر گیشه ای هم ضریب رسانه ای نمی گرفت!. درست؟ اگر باور نمیکنی حرف این حقیر را اخبار همین چند روز پیش را بخوان لینک های زیادی هم زدید !

از تهوع هم بگویم؟ اینکه دیگر حرف پریروز و دیروز نیست! حرف امروز و فرداست!. 

ما سرمان از زندگی تهوع اور شهری گیج نرفت و استفراغ های خودمان را به روستاو دشتهای گل و جنگل هایش نبردیم؟ 

بی خیال تبلیغ های تلویزیونی که زندگی را در چشمش دگرگون کرد. همین روستایی بیچاره ده سال پیش به دوبرابر شدن گوسفندانش می گفت خوشبختی! حالا چه ؟ بدون یخچال فلان و کف سرامیک و عابر بانک احساس خوشبختی می کند؟ چه کسی رویایش را عوض کرد؟ تصویر زندگی ارمانی را چه کسی در ذهنش قلب کرد؟ ما نرفتیم عسل محله؟ نرفتیم باداب سورت؟نرفتیم ییلاقات ماسال؟ نرفتیم فیلبند؟ نرفتیم و انجا در کنار خانه محقر و چوبی اش ویلاهای کله قرمز میلیاردی نساختیم؟ خانه هایی که وقت رفتن به انها را هم نداریم.

ویلاهایی که ایفون تصویری اش خرج سه ماه یک خانوار روستایی است. مابا ماشین های کروک و سندرف نرفتیم و داغ یک زندگی مرفه را به دلش نگذاشتیم؟ یادش ندادیم که یک چرخ ماشین ما می تواند اندازه پس انداز سالش باشد؟ راستی!. صبرکن.

او که باید ساعت هشت شب میخوابید تاخروس خوان صبح به چرا برود را تا سه صبح با نعره مستانه مان بیدار نگه نداشتیم و مسابقه ندایم تا ببینیم کی ادای جناب خان را بهتر در می اورد؟ 

راستی تر!، دخترش را از او نگرفتیم؟ تهمت میزنم؟ بله؟ مگر دزدی فقط دزدی بدن است؟ وقتی دختران مان را سانتی مانتال و ارایش کرده از کنارش عبور دادیم که بجای خم کردن کمرشان و تعظیم و تکریم در مقابل ان " دخترِکار " لچ و لچ ادامس بجوند و بوی پهن را از خود دور کنند، با تحقیر نگاهش کنند و از دوست پسر جدیدشان حرف بزنند ، از خوشی هایی که در فلان پارتی داشته اند خیالبافی کنند و عقده نوکیسه بودنشان را بریزند به پای ان دخترک روستایی، من و تو دقیقا انزمان کجا بودیم؟ 

وقتی دختر تمام شب را گریه کرد در مقابل پدر که میخواهم بروم دانشگاه شهر و درس بخوانم و برای خود ادمی بشوم و قتی داس را زمین انداخت و خودش را پرت کرد بغل مادرش چه؟ انوقت کجا بودیم؟


اصلا اینها را رها کن... هفته بعدش چه؟ وقتی گاوِ پدر ناگهان مُرد و بعد از پوست کندنش با دست کردن درون معده اش، مشت، مشت، پلاستیک های اشغالی که با پوست هنداونه ها یمان قاطی کرده بودیم را از شکمش بیرون اورد. و مات و مبهوت به کف دستش خیره شد. 

انوقت من و تو اصلا خبر داشتیم غیر برجام و گشت ارشاد و پان ترکیسم و لغو کنسرت و انچه اخبار بیست و سی یا کانال مملکته { که جفتشان یک کرباسند } برایمان مسئله میکنند، چه دارد در این کشور میگذرد؟ 

نه! ما با پرادویمان رفته بودیم به چشه های باداب سورت تا پلکانهای رسوبی که طی صدها هزار سال ایجاد شده را در یک دقیقه زیر چرخ ماشینمان خرد کنیم و ببینیم بالاخره این پرادوی ما چقدر زور دارد؟ 


حالا ...
حالا عزیز جان اگر یک باران ساده می اید و او یک اتاق کرایه ای با قیمت پنجاه هزار تومان را به ما شبی پانصد هزار تومان می دهد نباید خیلی ناراحت شویم. رفتار امروز او، ایینه ی رفتار دیروز و امروز ماست با همان لبخند و صفای ساده روستایی اش!. زورش در همین حد است برای گرفتن انتقام .... سخت گیری نکن
دست در جیب کن و بسلف!. بسلف بیاید بالا رفیق جان بسلف!

How do you grow?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:44 ق.ظ
Thanks in support of sharing such a pleasant idea,
article is nice, thats why i have read it fully
Can you stretch to get taller?
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:16 ق.ظ
There is certainly a lot to find out about this subject. I really like all of the points you
made.
How do you treat Achilles tendonitis?
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:23 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this web site.
He was totally right. This post actually made my day.
You can not believe just how so much time I had spent for this information! Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر